...
من از مرگ مي گريزم
اما تن مي دهم به کلام تو
که مرا به خودم وانگذاري
با من به بازار قفس ها بيا
پرندگان در قفس هزار نقش مي بافند
که تو هيچ نمي فهمي
نه از کلاف سر در گم دل من
نه صداهايي که آنها مي نويسند.
من از سرزمين پرسش ها مي آيم
از ته سرماي برلين،
از زير صفر
من از مرگ مي رويم، و به اندامت مي پيچم که زنده بمانم.
مهربانم،
واژه رفيق
از تب زخم
تب مي کند و مي رود به سرزمين يخ
و من غمگينم، غمگينم، غمگينم.
عباس معروفی
+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت
7:41 PM توسط نازنین برادران
|
می خواستم امروز بگویم: تولدت مبارک دوستم!
ولی نبود...
خب گاهی غیبش می زند...
کاش زود برگردد... کیک تولدش از دهن می افتد!
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت
9:46 PM توسط نازنین برادران
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت
12:32 PM توسط نازنین برادران
|